در شهری به نام عشق کوهی است به نام محبت
در این کوه رودی است به نام صفا
در این رود آبراهی میرود به نام وفا
سر انجام این آبراه به آبگیری میریزد به نام وداع
بگذار گريه كنم براي عاطفه اي كه نيست
و
دنيايي كه انجمن حمايت از حيوانات دارد
اما انسان پا برهنه و عريان ميدود
بگذار گريه كنم براي انساني كه راه كوره هاي
مريخ را شناخته است اما هنوز!
كوچه هاي دلش را نمي شناسد

زندگي بازي است
ما خود صحنه مي سازيم
تا بازيگر بازيچه هاي خويشتن باشيم
به قول سهراب :
من قطاري خواهم آورد كوله بارش لبخند
من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد
دلها را با عشق
نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود
بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود
بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود
بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود
وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود

در جهان هر چه که هست حاصل فکر بشر است
خالقیت همه کس در نظر هر نفر است
زندگانی همه افکار شما ساخته شود
بیشترین مردم دنیا که از این بیخبر است
نیک و بد بودن تفسیر ز اندیشه ماست
مثبت اندیشی بسی در قدر معتبر است
دوستان علم و هنر بسته به تعبیر شماست
آفرینش هدف ازعشق شما مختصر است
در شناسایی مردان خدا چون باشیم
گر نباشد به از این فکر بسی درد سر است
که بمعبود قسم جز هنر عشق خدا
نیست در حاصل عمر لذت شهد و شکر است
