امروز تولد وبلاگمه
ولی اصلا حس و حال تولد ندارم
نمی دونم چی بگم
وبلاگم امروزسهساله شد
تو اینسه سال...
باهام بوده و تنهام نذاشته
خیلی دوسش دارم
خیلی مهربونه
تو اینسه سال
خیلی از حرفا که نمیتونستم
به هیچکس بزنم
تو این وبلاگ نوشتم
همدمه خوبی بوده
دوستت دارم عزیزم
تولدت مبارک

زشت را دوست دارم٬چون اگر نباشد زیبا معنا ندارد
سرد را دوست دارم٬چون اگر نباشد گرما معنا ندارد
بد را دوست دارم٬چون اگر نباشد خوب معنا ندارد
تو را دوست دارم٬چون اگر نباشی خوشبختی معنایی ندارد

میتوانستم فراموشت میکرد اما......
تو در ابی اسمان به من لبخندزدی
تو در خوش اوازترین ترنم ابی اب به قلبم پا گذاشتی
تو در قشنگترین لبخند کودکانه به چشمم نشستی
تو را با نوای قلبم پذیرفتم با اهنگ گوشنواز عشق
تو مرا با مهر خواندی و من.......
به مهمانی سفره ی محبتت امدم
اگرمیشد از یادت میبردم اما.......
تو را با جوهر خونم در پنهانی ترین زوای قلبم با سوزن تیز صبر
حکاکی کرده ام
چگونه میشود نقشی را که حک کرده ای
پاک کرد واز بین برد
من هرگز نمیتوانم و واقعیت این است که چنین چیزی را هم نمیخواهم
من به تو می اندیشم و تو را با هر انچه که وجود دارد میپذیرم
مگر عشق جز این است .......
اه .....ونمیدانم سرنوشت چه بازی است با من میکند
و من برای تو بسان اب روان رودخانه زلالم
باورم کن و با من مثل من باش

باز دوباره کتاب عشق را ورق زدم و در ان اسم تو را دیدم
و به تو ایمان اوردم و پری گمشده ی عشقم راپیدا کردم
و دوست داشتن حقیقی را باور کردم و به عشق سوگند خوردم
که با هیچ کس در این دنیا نباشم به جزتو تویی که دلم را
به دنبال خودت کشیدی
![]()
عشق یعنی توی اون باغ چشای مهربونت
دل را به تو و چشم ساده و مهربون تو باختن
قاصدک آرزوهای من تویی
عشق پر از مهر و وفای من تویی
بیا تا باهم زندگی را آغاز کنیم
دو تا کبوتر بشیم رو ابرها پرواز کنیم
عشق تو توی قلبمه
اسم تو روی لبهامه
عشق یعنی دل را به تو سپردن
عشق یعنی قصه دنیا را نخوردن

نمیدانم خدا کرد یا قضاکرد
تورا آورد و با من آشنا کرد
بمیرد آنکه غربت را به پا کرد
تمام عاشقان را مبتلا کرد
هيچ وقت دل به كسي نبند چون اين دنيا اونقدر كوچيكه كه توش دوتا دل كنار هم جا نميشه... ولي اگه دل بستيد هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اوقدر بزرگه كه پيداش نمي كني

دل آدم ها به اندازه ی حرفهاشون بزرگ نیست
اما اگه حرفاشون از دل باشه


